صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
نسیم وصل
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
جرقه های زندگی
وبلاگ فارسی
اخبار ایران
ليست وبلاگ هاي فارسي
تالارهاي گفتگو
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
شهيد حاج حسين خرازي
آخرين بار كه ما حاج حسين را ديديم در عمليات كربلاي پنج بود، در شرق ابواخصيب.وقتي از اين كانالها كه سنگرهاي دشمن را به يكديگر پيوند مي داده است بگذري ، به فرمانده خواهي رسيد، به علمدار.
او را از آستين خالي دست راستش خواهي شناخت.چه مي گويم؟جهره ريز نقش و خنده هاي دلنشين نشانه بهتري است.
مواظب باش آن همه متواضع است كه او را در بين همراهانش گم مي كني. اگر كسي او را نمي شناخت هرگز باور نمي كرد كه با فرمانده لشكر مقدس امام حسين عليه السلام روبه روست.
ما اهل دنيا از فرمانده هاي لشكر همان تصوري را داريم كه در فيلمهاي سينمايي ديده ايم. اما فرمانده هاي سپاه اسلام امروز همه آن معيارها را در هم ريخته اند...

1
توي كردستان ، وقتي بچه هاي سپاه و ارتش توي كمين ضد انقلاب افتادند هيچ كس فكر نمي كرد بتونند از دست اونا جون سالم به در ببرند. اون ميون يك نفر آرپي جي به دوش ، قامت راست كرد و بدون هيچ واهمه اي بين تير و تركش دشمن ، يكي از سنگرهاي دشمن را كمين گرفت و برد روي هوا.
***
2
در حالي كه فرمانده هاي گردانهاش كنارش جلز و ولز مي كردند كه حاجي بيا پايين شهيد ميشي و ما را بي فرمانده ميكني.
نگاهي انداخت بهشون و با اعتقادي راسخ گفت:اين گلوله اگه قرار باشه به سر من بخوره، مي خوره.هيچ كس هم نمي تونه جلوش را بگيره.
همون روز سه تا دوربين ازش زدند ولي اون سالم موند.
***
3
از مسجد دارخوئن تا ستاد فرماندهي لشگر فاصله زياد بود.شب وقتي فرمانده لشگر از مسجد بيرون اومد، كفشهاش رو پيدا نكرد.مجبور شد پياده توي بيابون راه بيفته.وقتي بچه ها حاجي رو با پاي زخمي دم ستاد ديدند، همه شاكي شدند كه حاجي چرا ما رو خبر نكردي؟
بهشون گفت:شما به من چكار داريد، دوست داشتم با خداي خودم تنها توي بيابون نجوا كنم.
***
4
در طلائيه مشغول ديده باني بود كه صداي مهيبي آمد.از سنگر آمد بيرون.موج انفجار زمينش زد.ايستاد.انفجار ديگر...اين بار كه ميخواست از زمين بلند شود يك دست نداشت.
مي پرسم درد داري؟ مي گويد نه زياد.
- ميخواي مسكن بهت بدم؟
- نه.
مي گويم هر طور راحتي.
لجم گرفته.با خودم مي گويم اين ديگه كيه؟دستش قطع شده صداش درنمي آد.
با يك دست مي جنگيد، فرماندهي مي كرد.با يك دست سينه مي زد.عزاداري مي كرد.
***
5
"خدايا غلط كردم.استغفرالله.خدايا امان.
امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال منكر و نكي در روز محشر و قيامت.
به فريادم برس.خدايا من دلشكسته و مضطرم.
صاحب پيروزي و موفقيت تو را ميدانم و بس."
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - نسیم وصل