نسیم وصل
باور کن

گفتند "ستاره را نمی توان چید"

و آنان که باور کردند، برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند

 اما باور کن که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست یازیدم

 و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز ستاره شد

 ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز

و باور کن عشق را هدفی نیست

آنچنان که به دست آید در آغوش جای گیرد

و یا در آیینه ی چشمانت به تصویر نشیند

 باورکن که "عشق"خود همه چیز است!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - نسیم وصل
از رنجی که میبریم

خداوندا! تو میدانی که انسان بودن و ماندن چقدر دشوار است! چه رنجی می کشد ، آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!!!

احساس

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - نسیم وصل
فراموش شده ام

به صد رسیده بودی – چشم بسته- -گرچه قرار ما یک بازی ساده بود- نیامدی بگردی و شاید هم از هزار گذشته بودی من پشت درختها زرد می شدم و دیگر خیال پیدا شدن از سرم پرید!!! من به شکل ساده ای من هستم. اگر اینجا نیستم گم نشده ام! به سادگی فراموش شده ام!!! همین...

فراموش شده ام

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - نسیم وصل